یکپارچگی

ترس و شجاعت بر لبه پرتگاهی نشسته بودند و با هم حرف می زدند، هر یک از آن دو مدعی بود که نقش او در زندگی و موفقیت انسان مهم تر است. 

ترس گفت: شرط می بندم اگر انسانی این دوروبر پیدایش شود، هرگز به حرف های تو که تلاش می کنی تشویقش کنی از این پرتگاه بپرد گوش نخواهد داد. اما حتمن مطیع حرف من می شود چون، من می ترسانمش و از این طریق زنده می ماند.

شجاعت گفت: اشتباه تو همین جاست. اگر حرف مرا گوش کند و به عنوان یک آدم شجاع بمیرد شاید دیگر جسم اش دراین دنیا نباشد ولی نامش به عنوان آدم شجاع ثبت می شود و آدم ها همه مشتاق نام و شهرت اند.

مرد خردمندی از آنجا می گذشت و حرف های آن ها را می شنید. 

مرد خردمند گفت: هر دوی شما برای تمام انسان ها عواطفی محترم و ضروری هستید. بدون هر کدام از شما انسان دیکر انسان نیست. انسان یکپارچه به حضور هر دویتان نیاز دارد و اطاعت از هر دویتان را باید در زمان مناسب بر خود لازم بداند. انسان یکپارچه باید به ترسش احترام بگذارد چون می داند ترس ها او را وامی دارند به زندگی بنگرد و با ذهن محدود بشری اش روبرو شود. از طرفی، انسان یکپارچه شجاعت را هم محترم می شمرد چون، شجاعت به او می گوید که گزینه ای بالاتر برای انتخاب وجود دارد و تو توان این انتخاب را داری. اما افسوس که اکثر انسان ها یکپارچه و خردمند نیستند و فقط یکی از شما را می بینند. 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.