من از تغییر می ترسم!

مرتب کردن کمد لباس ها به عنوان راه حلی برای برطرف کردن آشفتگی های ذهنی ام، آخرین گزینه ای است که به کار می برم. به این کار که فکر می کنم می بینم هزینه ی چندانی نداره به جز وقتی که صرف این کار خواهم کرد. احساس می کنم که اگر به اندازه یک جلسه روان درمانگری برام کار کند هم سود برده ام. دست به کار می شوم و درب کمد لباس ها را باز می کنم.

روی رگال، لباس ها به دو دسته تقسیم شده اند. یک طرف اون هایی که توی کاور ضخیم و زیپ دار هستند و طرف دیگه لباس هایی که یا کاور ندارند یا کاور مشمایی نازکی روشون کشیده شده. به سمت لباس های پنهان در کاورهای ضخیم میروم. کنجکاو هستم که بدانم توی این کاورهای اسرار آمیز چه لباس هایی را برداشته ام. به چوب لباسی اولین کاور، لباسی مجلسی آویخته شده است. لباسی که دیدنش برایم جذاب است.

یادم نیست کدوم سال بود که پارچه این لباس رو – که با وسواس زیاد هم خریده بودمش – به خیاط دادم. خیاطی که تا وقتی لباس رو بهت تحویل میداد دو سه بار قبض روحت میکرد. جنس پارچه لباس حریربا گلهای درشت و خوشرنگ بود. زمینه پارچه رنگ سفید است. لابه لای گلهای درشت قرمز، نارنجی و قهوه آمیخته به رنگ زرد پرچم گلها  با رنگ سبز مغز پسته ای کم رنگ برگ ها همخوانی و هارمونی زیبایی دارد.  یادم اومد که اول عاشق این پارچه شده بودم؛ بعد لباس رو دوختم یعنی برای مراسم یا موضوع خاصی نبوده. دقیقا موضوع همون ضرب المثلی میشه که میگن یک دکمه داشت براش کت و شلوار دوخت.

دستی به پارچه لباس می کشم و می بینم که هنوز لطیف و قشنگ است. از سمت سرشانه ها، به صورت قدی لباس را بلند می کنم تا قد و بالایش را خوب ببینم. پیراهنی با یقه هفت بلند، آستین کوتاه سرخود، بالا تنه ی برش دار و اندامی با دامن ربع کلوش با دالبرهایی در وسط دو طرف که قدش تقریبا تا سر زانو است. به پشت لباس هم نگاهی می اندازم. از کمر تا یقه لباس که به عبارتی می شود تا اولین مهره پشت گردن زیپ دارد. یادم می آید که همان یک باری هم که برای پرو لباس و نشان دادنش به همسرم آن را در خانه پوشیدم از او خواستم که زیپ لباس را بالا بکشد. یادمه که اون موقع این لباس اندامی، متناسب با قد و قواره ام بود. توی کمد جایی براش پیدا کرده بودم تا مجلس و مراسم مناسبی برایش پیش بیاید.

به ذهنم فشار می آورم. هنوز یادم نیامده که کدام سال دوخته شده. سالها آنقدر سریع گذشته اند که شمار روز و شب شان از دستم در رفته است. حتی به کمک به یادآوردن خاطره اتفاقات افتاده هم نمی توانم سال دقیقش را پیدا کنم. شاید هشت نه سال پیش بوده. اگر هشت نه سال درست نباشد با کمترین تقریب از زیاده نمایی می توانم بگویم شش سال پیش بوده. این مدت حتی اگر درست نباشد اما بنا به دلایلی مثل نقل و انتقال محل زندگی مان که دقیقا از شش سال پیش شروع شده، از اشتباه مطلق به دور است. شش هفت سال این لباس توی این کاور و از این خانه به آن خانه و از این کمد به آن کمد با من همراه بوده. برای تقدیر از این همراهیش تلاش می کنم که به خودم اراده تن زدنش را بدهم.

زیپ لباس را تا انتها باز می کنم و لباس را از طرف شانه هایم می پوشم. به مشکل بستن زیپش فکر نکرده بودم. تلاش می کنم که با بردن دست هایم به پشت کمر خودم این کار را انجام بدهم. تلاش بی نتیجه ام به جایی نمی رسد. جلوی آینه می ایستم و با چشم اندازه لباس را چک می کنم. از تنگی دور سینه اش می فهمم اوضاع خیط است. برای رسیدن زیپ دو طرف به هم فاصله ای سه انگشتی وجود دارد. ده  تا نیروی کمکی هم نمی توانند زیپ را ببندند.

شش سال پیش من توی این لباس جا می شدم. فکر می کنم اصلن این لباس به زندگی من آمده بود تا چه چیزی را برایم تغییر بدهد و حالا در این لحظه چه نقشی دارد. کمی دمغ و افسرده می شوم و احساس می کنم لازم است رژیم بگیرم تا درحد سایز این لباس بشوم. اما من آن آدم شش هفت سال پیش نیستم. رژیم گرفتن برایم آنقدر جذاب نیست و حتی وضعیت سلامتی ام هم این امکان را نمی دهد. غمگین و دلخور  به لباسی که هرگز پوشیده نشده چنگ می زنم و در تردیدم که در کاور ضخیم بگذارمش یا در سمت کاورهای شفاف. شاید لازم است راه حل سومی برایش اختراع کنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.