آبی دور دست

جستاری با عنوان ” آبی دوردست” بخشی از کتابی است که درباره گم شدن حرف می زند. این جستار ویژه به گم شدن هایی است که مربوط به فاصله هستند. با داستان کشتی شروع می کند که ناخدا و چهارصد سرنشین آن به جای غرق شدن ترجیح دادن به سواحل ناشناخته و جاهایی که روی نقشه اسم و رسمی نداشتن پا بگذارند. آه خدای من، جان چقدر عزیز است. این را می شود در این جمله اش احساس کرد. بعد همین طور ادامه می دهد با این آدم های به ساحل رسیده ای که یکی یکی شان از تب و بیماری و گرسنگی مردند و جز به تعدادی به اندازه  انگشتان دست از آنها باقی نماند. همین ها مسیر ناشناخته را به امید رسیدن به جایی که بشناسند و بتوانند زندگی کنند ادامه دادند. بعد از همین تعداد هم جز دو سه نفری باقی نماند که در این مسیر سرنوشت بارها و بارها به عنوان برده و غنیمت، متعلق به قبیله های سرخپوستی شدند که اینها آیین شان را نمی دانستند. در این شرایطی که گم شده بودن آیین و قواعد اجتماعی برایشان کار نمی کرد. آنها امنیت، غذا و توجه می خواستند که طبق آیین سرخپوستان به آنها می رسیدند. عریان و گرسنه زیر آفتاب سوزان بارها مثل مار پوست انداختن و از آنها آدم های جدیدی متولد شد که به هر قبیله پا می گذاشتند به عنوان افراد مقدس و شفا دهنده مورد پذیرش و احترام قرار می گرفتند. این گم شدن در نقشه جغرافیایی نتیجه اش برایشان گم شدنی در نقشه دنیای درون را به ارمغان آورد بگونه ای که وقتی بعد از سالها طولانی به زادگاه خودشان رسیدن خود را متعلق به آن جا نمی دانستند. آنها فکر نمی کردند که قبلا گم شده اند برعکس تصورشان این بود که در لحظه حالی که بین هم کیشان قبلیشان هستند درحال گم کردن چیزهای جدیدی هستند که با آن همه سختی و مرارت بدست آورده اند. بخش آخر از داستان این گمشدگان را به نقل از کتاب در اینجا می نویسم:

بعد از این­که دواکا به شهری اسپانیایی زبان در مکزیک رسید، زمان برد تا بتواند عادت کند لباس بپوشد یا جایی غیر از کف زمین بخوابد. او عریان پرسه زده بود، مثل مار پوست انداخته بود، طمع و ترسش را رها کرده بود و از بیشتر چیزهایی که انسان می تواند وابگذارد و همچنان زنده بماند بری شده بود. در عوض، چندین زبان اموخته بود، شفا دهنده شده بود، برای قبیله هایی که بین شان زندگی می کرد احترام قائل می شد و خودش را با آنها یکی می دانست؛ دیگر آن آدم سابق نبود.

 

او جزو اولین اروپایی هایی بود که در قاره ی آمریکا گم شدند، اولین کسی که با قصه ای بر لب بازگشت و مثل خیلی ها دیگر گم نبود، نه به خاطر بازگشتش که به خاطر تبدیل شدنش به چیزی دیگر.

بعد نویسنده  وارد داستان دختر سفید پوستی می شود که در اثر حمله سرخ پوستان به آنها پدر و مادرش را از دست داده و با رنج بسیاری که در مسیر اسارت برده و ربکا آن را به طرز عجیبی سوزناک توصیف می کند، او برادرش هر کدام به یک قبیله تعلق می گیرند. داستان برادر پایانش خوش است و با پرداخت سربهای لازم آزاد می شود. اما دختر در قبیله سرخپوست ها می ماند و بزرگ می شود و ازدواج می کنند و بچه هایی به دنیا می آورد. آنقدر به زندگی در بین آنها خو می گیرد که زبان مادریش را فراموش می کند و با تمام وجود عضو آن قبیله شده و حتی یادش می رود که روزی گم شده است. اما زمانی که برادرش پیدایش می کند و از او می خواهد که به زندگی قبلی اش برگردد او از ترس گم شدن به قبیله و زندگی جاری اش پناه می برد.

نویسنده در ادامه دوباره به سراغ داستان دختر که در حادثه ای مشابه با داستان قبل به اسارت سرخپوست ها درآمده می رود. دختر دوم آنقدر خوش شانس بوده که زنان مهربان و فهمیمی در آن قبیله همراهیش کنند و به او زندگی کردن را بیاموزند. ربکا بسیار زیبا این عشق و علاقه بین دختر انگلیسی زبان و سفید پوست و زنان سرخپوست را چنان زیبا و جاندار توصیف کرده که خواننده حسرت داشتن چنان رابطه های صاف و صیقل شده ای را می خورد. این دختر هم در تمام زمان هایی که فرصتی برای فرار داشته و می توانسته قبیله را برای بازگشت به زندگی قبلی اش ترک کند چنان رفتار کرده که گویی قبلا گم نشده و قرار است با انتخاب جدیدش در دنیایی که دیگر نمی شناسدش گم شود.

این جستار از کتاب چنان اثر عمیقی بر ذهن من گذاشت که بلافاصله از خودم پرسیدم: آیا من الان گم شده هستم یا ممکن است گم بشوم؟ روی شیارهای ذهنم رد خاطراتی از گم شدن های بسیار شکل گرفت. آن روزهایی که بدون انتخاب در مسیری ناشناخته قدم گذاشتم . آن مسیر چنان در نظرم آشنا آمد که دیگر به سختی می توانستم جدید بودن یا ترسناکی اش را به یاد بیاورم.  باز هم به مسیر جدید پیش رویم که انتخابی است برای طرز جدیدی از زندگی کردن فکر کردم. راهی که نمی شناسمش و عاقبتش را نمی دانم. الان که هنوز واردش نشده ام، احساس می کنم دارم گم می شوم اما امیدوارم که سالهای بعد، بدانم که امید در جایی در این مسیر مرا با خودش همراه کرده است. امیدوارم امروز گم بشوم. جهان بیرونم را گم کنم تا بتوانم خودم را بیابم . امیدوارم این گم شدن راهی برای رسیدن به خودم باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.