کشمکش یا میل و ملال

امروز به طور اتفاقی به موضوعی برخوردم که اوضاع این روزهایم را خیلی خوب شرح می داد. ماه ها برای گرفتن تصمیمی تقلا کرده ام اما امروز که کار تمام شد خودم را دچار احساس تردید دیدم. فکر می کردم همیشه فکر می کردم اگر روزی این کار را به انجام برسانم و تصمیمم را عملی کنم، خوشبختم. اما همین لحظاتی که می نویسم نمی دانم آیا شادی و خوشبختی در انتظار من است یا پشیمانی و اندوه؟ میل رسیدن به چنین هدفی چنان بر ذهن و روحم سایه انداخته بود که از هر کار دیگری چشم فرو بسته بودم و الان یعنی همین لحظه که می نویسم پرم از ملالم. ملال اینکه آیا این نتیجه کامل است یا نتیجه بهتری هم در کار بود؟ آیا اشتباه کردم یا راه را درست آمده ام؟ بین میل و ملال حالتی از تعادل وجود دارد که باز هم به موضوع خودشناسی ارتباط پیدا می کند. 

آرتور شوپنهاور در کتاب “انسان به مثابه اراده” اش گفته که انسان با خواستن و آرزو کردن معنا پیدا می کنم. خواستن انسان از اراده او سرچشمه می گیرد و این اراده تنها نیروی زنده و پایدار در اوست که فقط با مرگ از بین می رود. او می گوید: «زندگی همچون آونگی میان رنج و ملال در نوسان است». خواستن و آرزو کردن یا همان میل در خود رنجی دارد. رنج داشتن آن چیز تا وقتی که بدست بیاید. با بدست آوردن خواسته و آرزو در زمان کوتاهی اشتیاق داشتنش تمام می شود و جای آن را ملال می گیرد. ما بر اساس تجربه مان یاد می گیریم برای رهایی از این ملال خواسته ای جدید داشته باشیم. حال تصور کنید این انسان با داشتن چنین ویژگی در دنیایی پر از نااطمینانی و عدم قطعیت نیز زندگی می کند.

«زندگی همچون آونگی میان رنج و ملال در نوسان است». 

حرکت آونگی بین میل و ملال در بیشتر ما حالتی از رخوت و بی معنایی زندگی را بوجود می آورد. خب، داستان چیست؟ چکار باید کرد؟ کل فلسفه این موضوع بر می گردد به آن چیز نهایی که هر انسانی می خواهد. آن چیز، لذت است و شادی. آن چیز رضایت خاطر است. چیزی که نه با ثروت هنگفت و نه با دستاوردهای زیاد تامین می شود. اتفاقن تجربه های نشان داده که آدم های دارا که هنوز به معنی زندگی شان نرسیده اند، زندگی ملال انگیز تری دارند. شادی و رضایت احساساتی درونی هستن که که به اشتباه آن را با عوامل و داشته هاو خواسته هایی بیرونی مان مرتبط کرده ایم. پس چکار باید کرد؟ نقطه تعادل کجاست؟

 

بی تردید هر چه سرعت حرکت این آونگ تند تر باشد یعنی فاصله بین میل و ملال مان کوتاه تر باشد این دلزدگی و تردید هم بیشتر و آزار دهنده تر خواهد بود. جایی در میانه این نقطه، حال خوب ماست. حرکت آونگ را کند کنیم و در وسط این مسیر آرام بگیریم. من این نکته را ربط می دهم به موضوع ذهن آگاهی و هوشیاری. این شرایط با آرام گرفتن از طریق انجام مراقبه، شناخت درونیات خود و خواسته های واقعی و معنا دهنده به زندگی قابل دستیابی است.   

حرکت مداوم بین میل و ملال در قالب کشمکشی جاری و پویا به ظاهر زندگی ما انسان ها را جلو می برد. اما با ذهن آگاهی و کند کردن جریان این خواستن ها است که می توانیم به معنی واقعی زندگی خود پی ببریم. شوپنهاور تعبیرعجیبی از این موضوع دارد “مشق مرگ”. انگار رسیدن به چنان درجه ای برای انسان روشن بین آسان تر است. 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.