تو فکر کننده نیستی

موضوع بیشتر کتاب هایی که این روزها می خوانم خودشناسی، خودیاری و یا زندگی معنوی است. مشغول خواندن کتاب “سکون سخن می گوید” نوشته اکهارت تله هستم. کتابی کوچک با شکل کلمات قصار و یا بیان جملات کوتاه در زمینه دستیابی به آرامش درونی و رهایی از تفکر شرطی و تکراری. با خودم فکر می کنم که مروری بر این کتاب برای معرفی اش بنویسم اما می بینم برای چنین کتاب این روش به کار نمی آید. مطالب کتاب عمیق هستند و به خودت اجازه نمی دهی که هر روز بیش از دو سه جمله کوتاه از آن را بخوانی. علت این تمایل هم این است که خواننده به فکر واداشته می شود تا درباره آنچه خوانده است کمی غور کند. امروز هم این خواسته تفکر عمیق تر خودنمایی کرد. با خواندن جمله زیر در باره چگونگی اش و اینکه آیا در حیطه تجربه های من می گنجد یا نه فکر کردم. 

جمله کتاب این بود: “قلمرو آگاهی بسیار گسترده تر از آن است که برای فکر قابل تسخیر باشد. هنگامی که دیگر به همه افکارت معتقد نیستی، از فکرت به بیرون گام می نهی و به روشنی می بینی که تو فکر کننده نیستی.” قسمت آخر جمله برای من علامت سوال بزرگی شد. تو از فکرت پا بیرون می نهی و می بینی که تو فکر کننده نیستی؟ لازم بود چندین بار این قسمت را بخوانم. از خودم می پرسم: اگر فکر کننده نیستم پس چه کسی هستم؟ مجبورمی شوم به بخش های اولیه جمله رجوع کنم. اینبار اگر به همه افکارت معتقد نباشی جلب توجه می کند. چگونه ممکن است من به افکار خودم معتقدم نباشم؟ احساس می کنم ذهنم روی دور تند فلسفیدن افتاده و می خواهد تحلیل هایش را سریع و آتشین روی میز بریزد. استادم می گفت وقتی تحلیل می کنید از خردتان دور شده اید. 

برای بازگشت به خرد درونی ام لازم داشتم آرام بگیرم. نفس عمیقی کشیدم. جمله را دوباره خواندم حالا می فهمم نویسنده درعمق این جمله اش چه می خواهد بگوید. یاد لحظاتی در مراقبه می افتم. در زمان مراقبه، بعد از مدتی سکون و آرامش در بدن انگار ذهن هم ته نشین می شود. در این لحظات در جایی قرار می گیری که هیچ چیز، هیچ کس و هیچ زمان و مکانی در آن نیست. در این هیچستان تاریک و بی نهایت بزرگ فقط ناظری وجود دارد که مشاهده گراست. هیچ موضوعی برای فکر کردن وجود ندارد. تو هم فکر نمی کنی. اگر بشود نامت را تو گذاشت. تو همان شاهد این عظمت گسترده در هیچستانی. شاید  موضوع را کمی بغرنج کردم. بهتر است کمی بیشتر توضیح بدهم. 

بیایید تصور کنیم که وجود ما مثل یک کامپیوتر بزرگ است. همه این تجربه را داریم که وقتی کامپیوتر روشن را بدون لمس و تماس رها می کنیم در حالت استند بای قرار می گیرد و گاهی هم خاموش می شود. برای حل این مشکل سازنده کامپیوتر برایش نرم افزار یا ویژگی به نام اسکرین سیور گذاشته است. بعد از چند دقیقه قطع تماس با سیستم این ویژگی شروع به فعالیت می کند و از خاموش شدن آن جلوگیری می کند. در ساختار وجود ما هم ذهن همین ویژگی اسکرین سیور را دارد. اگر ذهن نباشد که ما را به افکار و جاها و چیزهای مختلف وصل کند ما در حالتی از گنگی و خاموشی فرو می رویم. مقایسه جالب اینجا نتیجه می دهد. آیا شما فکر می کنید تمام خاصیت و ویژگی کامپیوتر همان تصاویری است که از اسکرین سیور تولید می شود؟ مطمئن هستم که جواب تان خیر است. پس، آیا همه وجود ما انسان ها همان چیزهایی است که این ذهن به نام افکار تولید می کند؟ این بار هم جواب خیراست. فکر کار ذهن است برای بقای ما و البته که ما تماما ذهن مان نیستیم. ذهن بخش کوچکی از وجود ماست که به اشتباه برما مسلط شده است. ما فکر کننده نیستیم. ما دراین عالم فقط شاهدیم. اگر به این مرتبه خود پی ببریم همه چیز تغییر می کند. قلمرو آگاهی ما همین مرتبه شاهد بودمان است. 

بعد از دقایقی فلسفیدن با این جمله کوتاه از این که آرام گرفتم و بدون تقلا، آنچه که قبلا آموخته و تجربه کرده بودم را به یاد آوردم خوشحال شدم. خودشناسی و معنویت بالغانه توام با تجربه است و ازانباشتن آموخته ها بسیار فاصله دارد. کتاب خوب متنش آدم را به چالش می کشد. کتاب خوب پله پله ما را ارتقا می دهد. کتاب خوبم را می بندم و درجای خودش در قفسه کتابها به امید فردا می گذارم.  

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.