بن بست نوشتن

هر روز که بنویسی، نوشتن برات میشه یه تکلیف. بعد روزی که نمی نویسی یا به بن بست می رسی، عذاب وجدان میاد سراغت و خودخوری و سرزنش در پس اون. نویسنده ی توانایی هم که باشی وقتی قراره هر روز بنویسی مطمئنم ایده کم میاد. البته به جز اینکه چخوف باشی و این توانمندی ذاتی تو باشه که بتوانی درباره هر چیزی بنویسی. اما من نه چخوفم و نه حتی یک نویسنده ده که نه صد پله پایین تر از او. من به اینجا پناه آوردم تا هر روز بنویسم. ظاهرا از اینکه فقط هم می نویسم راضی و خوشنودم. اما نه آنقدر خشنود که یعنی به جایی رسیده ام. همین امروز چند بار از اینکه ایده ای ندارم و نمی دانم درباره چه چیزی بنویسم از خودم منزجر شدم. از اینکه سرم رو زیر برف می کنم تا به موضوع نوشتن و تعهدی که دارم فکر نکنم خسته شده ام.

مشغول خواندن کتابم و احساس می کنم نویسنده هر سطرش را خطاب به من و مشکلات من نوشته است. دوباره انگیزه نوشتن در من جان می گیرد. سراغ لپ تاپ می آیم و بی وقفه می نویسم. هیچ ایده ای ندارم و این بد نیست؛ چون همین که می نویسم خوب است. ده دقیقه بدون توقف نوشته ام و حالا فکر می کنم هواپیما از روی باند بلند شده و من در آسمان به زمین های سرسبز و خانه هایی که به اندازه قوطی کبریت کوچک شده اند نگاه می کنم. از پشت پنجره ی هواپیمای خیالی ام می بینم که دشت ایده ها در حال رویش است و منتظر است تا فصل برداشت فرا برسد. از آن بالا این دشت را انبوهی از زیبایی های به هم پیوسته می بینم و به خودم اطمینان می دهم که برای بدست آوردن ایده ای برای هر روز نوشتن جای درست همین جاست.

اولین ایده ای که ظاهر می شود به کتاب خواندن ربط پیدا می کند. شاید دلیلش این است که من کتاب خواندن را دوست دارم.  ایده را در هوا می قاپم و منتظر هیچ دلیلی برای اثبات خوب یا بد بودنش نمی شوم. تازه متوجه می شوم که نوشتن و نویسندگی هم برای خودش مصائبی دارد. مصائبی که به تنهایی می توانند خنثی کننده لذات نوشتن باشند. مخصوصا وقتی نویسندگی برای تو یک شغل نیست. وقتی که نوشتن برایت یک مسیر لذت بردن به عنوان یک تفریح و یک وسیله خودشناسی می شود شرایط سخت تر و بغرنج تر هم می شود. در پیچ و خم روزهای نوشتن گاهی احساس می کنی که در طوفان بی هدفی ها و تردیدها گمراه شده ای. تا به خودت میایی می بینی که در روزهایی که به علت ترس و شک های بیشمارت ننوشته ای، دلمرده و ناامید گم شده ای. به خودم فکر می کنم که من هم باید بنویسم. به راههای ساده ای برای نوشتن فکر می کنم و البته به دور ریختن تمام دانشی که درباره ی نوشتن دارم. دانسته هایی که مثل غل و زنجیر دست و پای خیالم را بسته اند و به من جسارت پرواز را نمی دهند. دوباره در اوج آسمان از گوشه پنجره کوچک هواپیمای خیالی ام به درختان و خانه های کوچک شده ای که در زیر پایم واقعیت دارند نگاه می کنم. از اینکه هنوز آنجا هستند خوشحال می شوم. ایده ها مثل چمن زارها و درختان سرسبز نفس می کشند و سرزتده اند.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.