نوشتن جزئیات مهم است

همه ما از نوشته ی کسی بیشتر لذت می بریم که به جای دادن اطلاعات، ما را در جزئیات شریک کند. نوشتن از جزئیات مهارت مهمی است که نویسندگان موفق از آن برای همراه کردن خوانندگان با خود استفاده برده اند. با نوشتن جزئیات می توان احساسات خواننده را به کار گرفته و از این طریق سبب مشارکت او در فرایند نوشتن شد. امروز تصمیم گرفتم این مهارت مهم را تمرین کنم. ابتدا به روش و عادت قبلی یادداشت روزانه ام را نوشتم. سپس با پرسیدن این سوال که ” اگر بخواهم تمام این اتفاقات را از طریق کلمات نشان بدهم چگونه خواهم نوشت؟” شروع به بازنویسی متن کردم. نتیجه این تمرین را در این جا به اشتراک می گذارم.

یادداشت روزانه

امروز اداره نرفتم. کمی دیرتر بیدارشدم و برعکس همیشه اولین کاری که کردم چک کردن اینستا بود. نیم ساعت بعد رفتم سراغ روتین روزانه ام؛ یعنی نرمش و مراقبه. چون خیلی دیر وقت شده بود صبحانه ام را خوردم و بعد از اون مشغول نوشتن در دفتر تمرین صبحگاهی ام شدم. حدود ده دقیقه وقت برد. هوس خواندن یک صفحه از کتاب زندگی خلاق جولیا کامرون به سرم زده بود. رفتم و کتاب رو آوردم و به صورت اتفاقی یک صفحه اش را خواندم. میلم ارضا شده بود و خوشحال و قبراق رفتم سراغ مطالعه کتاب بازخوانی ام درتیر ماه؛ رها و ناهشیار می نویسم. گیج و خسته از دستوالعمل هاش، همین که به انتهای فصل رسیدم به کناری انداختمش و لپ تاپ را برای دقایقی پرسه زدن در دنیای نوشتن روشن کردم. ویندوز که بالا آمد یک فایل ورد را باز کردم  و از لابه لای پنجره کلمات به آنچه تا این لحظه بر من گذشته بود نگاهی انداختم.

 

نوشتن با جزئیات:

لازم نبود شش و نیم صبح لباس پوشیده و کیف به دست دوان دوان به سمت ایستگاه مترو بدوم تا راس ساعت هفت کارت بزنم و حضورم را اعلام کنم. درعوض، به خودم اجازه داده بودم که تا هر وقت می خواهم بخوابم؛ هر چند نیم ساعت قبل از زنگ موبایل بیدار شدم. برخلاف عادت هر روزم اولین کاری که کردم چک کردن اینستا بود. کسی در درونم شروع به سرزنش کرده بود اما من نمی خواستم حرف هایش را جدی بگیرم. اگر امروز اداره نرفته ام چون که فقط دلم خواسته است پس، می توانم اینستا را هم چک کنم حتی اگر ساختارشکنی باشد. نیم ساعتی طول کشید که از میدان جنگ دو من متضاد در درونم رها شده و از اینستا خارج شوم.

حالا آماده بودم که به سراغ روتین صبحگاهی ام بروم؛ نرمش و مراقبه. چهل دقیقه بعد، اعتراض معده مرا به خودم آورد. عادتش به خوردن صبحانه راس ساعت هشت یک عادت پسندیده و محترم بود و امروز توسط من نادیده گرفته شده بود. بدون معطلی به سمت آشپزخانه رفتم. یک قاشق چای سرگل لاهیجان را در قوری ریخته و رویش آب جوش گرفتم و گذاشتم روی کتری تا دم بکشد. بسته نان تست مارک سه نانی که دیروز خریده بودم را از یخچال بیرون آورده و دو برش از نان های اول بسته را توی تستر سرانده و دکمه روشن آن را زدم.

تردیدی نداشتم که امروز هم عسل خواهم خورد اما در مورد کره از قبل فکری نکرده بودم. با صدای دنگ تستر متوجه نان های برشته شدم و بدون اینکه بدانم چه کاری خوب است و چه کاری خوب نیست، خودم را مشغول مالیدن کره روی نان ها دیدم. برای هر نان یک قاشق مربا خوری سر پر و لبریز عسل ریخته و تا به خود بیایم آن ها را بلعیده بودم. با یک لیوان چای دبش و تازه دم به سمت اتاقم آمدم. حالا فرصت نوشتن در دفتر صبحگاهی بود. ده دقیقه طول کشید تا ذهنم را روی ورقه دفتر خالی کنم. یکی از فکرهایی که در اون لحظات روی کاغذ خودنمایی کرده بود، هوسم برای خواندن یک صفحه از کتاب زندگی خلاق جولیا کامرون بود. خیلی زود این خواسته ی خارج از برنامه را اجابت کردم. کتاب را آورده و به طور اتفاقی یک صفحه از آن را خواندم. میلم ارضا شده بود . حالا می توانستم قبراق بروم سراغ برنامه مطالعه روزانه ام یعنی بازخوانی کتاب تیرماه؛ ” رها و ناهشیار می نویسم.”

گیج و خسته از دستورالعمل هایش، همین که به انتهای فصل رسیدم به کناری انداختمش و لپ تاپ را روشن کردم. منتظر شدم تا ویندوزش بالا بیاید. فایل وردی را باز کردم و از لابه لای پنجره کلمات به آنچه تا این لحظه ام گذشته نگاهی انداختم.

به نظر شما گیرایی کدام متن بیشتر است و چرا؟ خیلی خوشحال می شوم که برای من از دیدگاه خودتان بنویسید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.