نوشتن برای نوشتن

اول تیر ماه است و این یعنی اینکه وارد تابستان شده ایم. چندی پیش هوا آنقدر گرم بود که فقط برگه های تقویم می توانستند اثبات کنند که هنوز بهار است. از منظر تقویم سال و ماه و علم مرتبط با این موضوع امروز روز خاصی برای تعدیل های آسمانی و زمینی است. برای من هم انگار همین طور است. به عنوان کسی که یک فصل از سال را گذرانده و وارد فصل دوم آن شده ام مدام به خودم می گویم که در این نود و سه روزی که از عمرت در این قرن جدید و سال جدید گذراندی چه کار کردی؟ می بینم که هنوز هم با تمام وجود در این زندگی حاضر نیستم. می بینم که هنوز آنقدر ترس بر وجودم مستولی است که نمی گذارند از ترس بدهی مرگ، وام زندگی را به راحتی پذیرفته و خرج کنم. می بینم که هنوز دل کندن از منطقه امنی که سالهاست برای خودم ساخته ام سخت است و شجاعت جدا شدن از آن و رفتن به جایی ناامن که درباره اش به قدر کافی نمی دانم را نداشته ام. اما همین الان بارقه ای بر دلم نشست و گفت که به بزودی خواهی توانست؛ و من قدم هایم را برای گام گذاشتن در ناشناخته ای که در پیش است محکم تر به پیش می گذارم.

به آنچه که بایستی انجام می دادم و به کارها و کتاب هایی که برای اوقات مطالعه ام کنار گذاشته ام فکر می کنم. کتاب هایی که هر کدامشان برایم دنیایی از خرد و زندگی و آگاهی را به ارمغان خواهند آورد. میل شدیدی به بلعیدن تمام آنها در خود احساس می کنم اما می دانم که بیش از گذشته نیازمند صبوری هستم. به خودم اطمینان می دهم که زمان مناسب هر کدامشان خواهد رسید و من با قبول تمام محدودیت های انسانی خودم آرام شده و منتظر فرصت مناسب برای هر یک از آنها می مانم.

به نوشتن فکر می کنم. به زمانی اختصاصی برای نوشتن. به مکانی مناسب برای نوشتن. به ایده هایی ناب و تازه از راه رسیده و نوبر برای نوشتن. غرق در حس خوب نوشتن می شوم و باز هم به نوشتن فکر می کنم. نوشتن را برای نوشتن می خواهم. می نویسم تا بتوانم باز هم بنویسم. هیچ هدیه را بالاتر و ارزشمند تر از این نمی دانم که نوشتن به من نوشتن را بیاموزد. وقتی می نویسم، هستم. وقتی می نویسم شادم. وقتی می نویسم با خودم یکرو و صادقم. از وقتی که می نویسم، بودنم معنی دیگری پیدا کرده است و هویت های قبلی ام کم رنگ شده اند. هیچکدامشان جرات سربرآوردن و خودنمایی ندارند. دیگر نه دختر خوب بابا هستم نه دانشجوی فلان و نه کارمند بهمان و نه حتی مادر فداکار. هویت هایم با نوشتن بی رنگ شده اند و این بی هویتی آنقدر سبکبالم کرده که بتوانم بنویسم. بنویسم چون که می خواهم فقط بنویسم. کلمات را صید کنم و پیش چشمم گذاشته و به معجزه ی آنها خیره شوم. من از معجزه کلماتی که از چاه وجودم بیرون می آیند متحیرم. چاه وجودم خالی است اما با این کلماتی که از آن بالا می آورم دارد زنده می شود. شاید چندی بعد، وقتی که به اندازه کافی از آن کلمه استخراج کنم مثل آتشفشان فوران کند و مذاب های گرانقدر درونش را برای تغییر شکل و یک تعدیل و تغییر بیرون بریزد. آتشفشانی خاموش که با نوشتن های مداوم من بالاخره بیدار خواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.