عشق یعنی چه؟

من با معنی بعضی واژه ها مشکل دارم. مشکل دارم یعنی این که کارکرد و دامنه آن واژه را نمی فهمم. یکی از این واژه ها “عشق” است. گیج می شوم. وقتی می بینم هر کسی درک خودش از این واژه را مبنا قرار می دهد و راه خودش را میرود. من چون درکش نمی کنم انگار راهی برای رفتن ندارم. این بی راهی یا بیراهه رفتن برایم دردناک است.

از دوستی پرسیدم: عشق یعنی چه؟ گفت: “یعنی اینکه کسی را خیلی دوست داشته باشی.”

من این تعریف را نمی فهمم. البته آنقدر هم علامه نیستم که در همین حد هم برای عشق تعریفی داشته باشم. از تمام اینها گذشته از تعریف های کوچه بازاری برای عشق بیزارم. این که نقل مجلس ها کنند که آنقدر به هم عشق داشتند که بالاخره به هم رسیدند. این داستان ها مرا آزار می دهد. تا همین دیروز این حس خودم را بر پایه نادانی ام از عشق و معنی واقعی اش می دانستم. البته ناگفته نماند که اگر کمی مثنوی خوانده باشی و با سخنان چنان مردانی آشنا باشی حداقل تعریفی از عشق خواهی داشت. من هم مثل خیلی ها همان ذره ی آگاهی ام را در جایی امن نگه داشته بودم برای روز مبادا. شاید همان ها را هم درک نمی کردم.

می دانیم که در ادبیات ما و بیشتر دنیا عشق پرکاربردترین و پرمخاطب ترین موضوع است. بدون عشق ادبیات از نفس می افتد. همین امر باعث می شود که هر روزه خیلی ها در این باره بنویسند و نوشته هاشان دلیلی برای زنده بودن عشق باشد.

دیروز که دقایقی در اینستا مشغول گشت و گذار بودم نگاهم به پستی افتاد که در آن نوشته بود: عشق یعنی محدودش نکنی اما محدودت باشه.

این از همان جمله هایی بود که دوباره مرا روی مفهوم عشق حساس کرد. برای من گیج کننده است که عشق را در کنار محدودیت به کار ببرند. راستش جمله بالا را نتوانستم حلاجی کنم. شاید اشکال کار در محدود بودن و محدود شدن بود. حکایتی به یادم آمد آن را برایتان تعریف می کنم. بعد از خواندن حکایت خودتان محک بزنید که آیا این تعریف از عشق درست است؟!

 

میگن مرد عارفی در کلبه کوچکی زندگی می کرده. نیمه های یک شب بارانی وقتی اون و همسرش در خواب بودن کسی در میزنه. مرد به زنش میگه کسی بیرون در است، مسافر است. یک دوست ناشناس. لطفا در رو باز کن.

زن میگه ما که جا نداریم.

مرد میگه: عزیز من، اینجا کاخ مرد ثروتمندی نیست که برای یک نفر بیشتر جا نداشته باشد. کلبه مردی فقیر است.

زن میگه آخ جا نداشتن ما چه ربطی به غنی و فقیر داره. واقعیت این است که این کلبه خیلی کوچک است!

مرد میگه اگردر قلبت جای کافی وجود داشته باشد احساس می کنی که یک کلبه کوچک هم خیلی بزرگ است.ولی وقتی قلبت

کوچک باشد یک کاخ هم برای تنگ است و جا ندارد. لطفا در را باز کن. چگونه می توان آروم گرفت وقتی کسی به تو پناه آورده. تا حالا دراز کشیده بودیم، حالا می نشینم تا جا برای هر سه نفرمان باشد.

همسرش وادار شد که در را باز کند. مرد که زیر باران خیس شده بود  وارد شد و سه نفری نشستند و مشغول صحبت شدند.

دوباره کسی در زد و مرد عارف از مرد نزدیک در خواست تا در را برای دوست ناشناس پشت در باز کند.مرد گفت ولی اینجا که جا نیست لازم نیست در را باز کنیم.

مرد عارف گفت: اگر با همین نگاه به تقاضای تو جواب داده بودم داخل نمی آمدی. تو اینجا هستی چون عشق اینجا بود. عشق هنوز هم اینجاست. با آمدن تو عشق تمام نشده است. لطفا در را باز کن.

مرد در را باز کرد و تازه وارد به درون کلبه آمد و دوباره همه با هم مشغول صحبت و آشنایی شدند. تا اینکه دوباره صدای در زدن آمد.

مرد عارف از مردان نزدیک در تقاضا کرد در را باز کنند. آنها که نزدیک در نشسته بودند نگاه کردند و دیدن کسی که پشت در است آدم نیست و یک خر است که آب از تمام بدنش فرو می ریزد. گفتند او یک خر است و لازم نیست در را باز کنند.

عارف گفت شاید لازم است بدانید که در خانه ی غنی هاست که با انسان ها مثل حیوان برخورد می شود. ولی در کلبه ی مردی فقیر با حیوانات هم مثل انسان برخورد می کنیم. لطفا در را باز کنید.

دو مرد نزدیک در گفتند: “آخر جا و فضا نیست.”

مرد عارف گفت: جا زیاد است. نگران جا نباشید. تا حالا همه نشسته بودیم و اگر جا کم بود همگی می ایستیم تا جا برای همه باشد. در هر شرایط من آماده ام بیرون بروم تا جا برای بقیه باز شود.

در این حکایت مرد با نگرش عاشقانه به موضوع نگاه می کرد. قلب یک عاشق این طوری است. محدود به کسی یا چیزی نیست. قلب یک عاشق باز است. عشق می تواند انسان را تا اینجا ببرد که همه را یکی بداند. عشق وحدت و یگانگی است. عشق عین یکپارچگی است.

آیا می توانید لحظاتی را به یاد بیاورید که از کمک به دوستی، به انسان پیر و ناتوانی بدون چشم داشت غرق شادی شده باشید؟

آیا می توانید زمانی را به یاد بیاورید که به ناشناسی از سر مهر لبخند زده باشید؟ حس رهایی و نامحدود بودنتان در آن لحظه را به یاد می آورید؟

در تمام این لحظه ها شما متصل به عشق بوده اید. عشق نامحدود است. عشق خط و نشان، حد و مرز و تو و منی ندارد. عشق فقط عشق است؛ نه چیزی کمتر نه حتی ذره ای بیشتر.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.