شناخت احساسات؛ روش آگاهانه خودشناسی

دیروز که داشتم از سرکار به خونه بر می گشتم؛ همین که پام رو از ساختمان اداره بیرون گذاشتم هرم گرمای تابستون رو روی پوستم احساس کردم. هنوز ماه آخر بهاره است و هیچ کس انتظار این همه گرما رو نداره. سه تا خانم که گپ زنان پشت سر من بودند در همین باره حرف می زنند و ناله می کردند که الان ایجوریه وای به حال وسط تابستون. منم توی این افکار بودم ولی به دورو برم هم نگاه کنجکاوانه داشتم.  دو تا خانم که رنگ پوست یکی شان خیلی جلب توجه می کرد و به سیاهی پوست آفریقایی ها یا هندی ها می زد از روبرو به من نزدیک شدند. همین که از کنارم رد شدند تمام فضا به بوی عطرشان آغشته شد. من با اینکه ماسک داشتم این بو را کاملا احساس کردم و با خودم گفتم که انگار یک شب تمام توی وان عطر خوابیدن یا شیشه عطر رو روی خودشون خالی کردند. بدون اختیار یاد رمان هایی که خوندم و توصیفاتشون افتادم که مثلا نویسنده نوشته وارد کافه شد و بوی قهوه فلان مارک به مشامش رسیده یا فلان شخصیت داستان با چنان ظاهری عطری با بوی خاصی که او می شناسدش و یاد و خاطره ای را برایش زنده کرده است و اینجور متن ها افتادم. یادم افتاد هر وقت چنین توصیفاتی رو توی داستان ها می خوندم تعجب می کردم و فکر می کردم که نویسنده چه حس بویائی خوبی داشته که متوجه شده و همیشه از اینکه این حس من خوب کار نمی کنه و متوجه بوها و عطر چیزها نمی شوم ناراحت می شدم. دیروز از این تشخیصم تعجب کردم و حتی می توانم بگویم هرم گرمای هوا را برای اولین بار بود که اینطور زنده و آگاهانه متوجه می شدم.

این گفتگوی درونی منو به دورانی نوجوانی ام برد. به زمانی که من سردردهای مداومی داشتم و کشف کرده بودم که این سردردها زمانی که در معرض بوهای تند مثل بوی سیگار، بوی دود و بوی عطر قرار می گیرم بیشتر می شود. با عقل اون موقعم تصمیم گرفته بودم که بوها را نادیده بگیرم و کاری کنم که آنها را احساس نکنم. اون موقع از خواهر بزرگترم شنیده بودم که ما بوها را به واسطه موهای یا همون پرزهای داخل دماغمون احساس می کنیم. اولین اقدام جسورانه ی من برای رهایی از دردسر ناشی از بوها این شد که با بیرحمی موهای داخل دماغم را کندم. نمی دانم این کار چقدر موثر بود. اصلن این موها دوباره رشد می کردند یا برای همیشه ریشه کن می شدند. به این تنها اقدام هم بسنده نکردم و از لحاظ ذهنی کاری کردم که خودم را نسبت به بوهای اطرافم بی خیال کنم. بیشتر موقع ها تا حد امکان از حضور در جاهایی که در آن ها بوی تند و آزار دهنده وجود داشت خودداری می کردم مثلا وقتی در طبیعت آتشی روشن می کردند من دور از آتش و البته با تمام دقت در خلاف مسیر دود آتش می نشستم. راحت بگویم سالهاست حس کنار آتش بودن را فراموش کرده ام. جایی که کسی سیگار می کشید وارد نمی شدم یا اگر در آنجا بودم به سرعت خارج می شدم و اگر لزومی بر بودنم بود تذکر می دادم و با افتضاحی دیدنی شخص سیگاری را مغلوب می کردم. خلاصه هر کاری کردم تا خودم را در برابر بوها بی حس کنم. چرا؟ چون تحمل آن سردردها را نداشتم.

دیروز یادآوری این داستان ها مرا به یاد اصطلاح بی حس کردن بویژه بی حس شدن در مورد احساسات و روان مان انداخت. سریال مهمونی کار ایرج طهماسب کار خوبی در این زمینه انجام داده است و تمام هدفش آگاه کردن مردم به حس های فراموش شده شان است. طهماسب در مکالمه اش با مهمانش می گوید مردم خیلی بی تفاوت شده اند و می بینی داستان شادی و شیرینی زندگیشان را چنان بی رمق و سرد برایت تعریف می کنند که نمی فهمی طرف خوشحال است یا نه. موضوع این یادداشت من هم همین بی حسی است. وقتی بعد از سالها شرایط بی ثبات و مملو از درد و رنج در جامعه مردم یاد گرفته اند که برای دوری از درد و رنجی که برایش نه راه حل دارند و نسخه  درمان، خودشان را بی تفاوت نشان بدهند یا به اصطلاح بی حس کنند.

چرا بی حسی احساسی بد است؟

شاید بپرسید این بی حسی چه عیبی دارد و چرا باید اینقدر مهم باشد که برایش بنویسیم و فیلم بسازیم؟ من جواب این سوال را این طور می دهم که حس ها بخش مهمی از ساختار روانی ما انسان ها هستند. فکر ما در هر لحظه هزاران فکر تولید می کند و این افکار البته بیشتر اون فکر های که روی مونیتور مغز شاخص می شوند و بالا می آیند احساسی تولید می کنند و ما از طریق این احساس ها رفتار و اقدام می کنیم. یعنی عصبانی یا شاد، منتفر یا غمگین می شویم و یا می ترسیم. بعد این احساس ها به ما می گویند ترسیده ای راه حل این است. شادی و لذت می بری روش اقدامت اینست. اما وقتی فرد بی حس می شود ارتباطش را با احساس و اقدام از دست می دهد. او دیگری نمی فهمد از چی متنفره و از چی لذت می بره. اشکال وقتی نمایان تر می شود که وقتی قرار است فهرستی از چیزهایی که دوست داری را پرکنی خودت را عاجز می بینی. یا زمانی که می خواهد تصمیمات بزرگی برای زندگی اش بگیرد، نمی داند چکار باید بکند؛ چون او با قطب نمای دورنی خودش قهر کرده و با اون ارتباطی نداره و از اینرو مدام به سمت کسی می گیرد که در تصمیم گیری کمکش کند. من از خیلی ها شنیده ام ( از جمله خودم) که گفته اند نمی دانند از چه چیزی می ترسند یا لذت می برند. در واقع، آدمی که بی حسی را انتخاب کرده ارتباط با خودش را از دست می دهد. اهمیت این موضوع هم در ارتباط با خود و هم در ایجاد ارتباط موثر و همدلانه با دیگران است. حس داشتن یعنی قطب نمای دورنی داشتن.

ارتباط بین خودشناسی و شناخت احساسات

خود من به تازگی متوجه ارتباط خودشناسی با شناخت عاطفی یا همان حساسیت به احساس ها شده ام. بی شک تا زمانی که این ارتباط اصلاح و تقویت نشود هیچ امیدی به سایر راه های از جمله تکرار عبارات تاکیدی مثبت نخواهد بود. وقتی من نمی دانم خوشحالی ام در چیست چگونه سالها با تکرار یک عبارت بی جان خودم را برای رسیدن به موفقیت و شادی و خودشناسی گول می زنم. بیشتر راه های ارائه شده  برای خودشناسی بدون توجه به احساس ها و رسیدن به سطح قابل قبولی از هوشیاری احساسی و عاطفی چیز جز یک مسکن نیستند.

پیشتر گفتیم که فردی که بی حسی را انتخاب کرده یعنی ارتباط با خودش را نادیده می گیرد یا برخی از واقعیت ها را در درونش به دلایل متفاوتی انکار می کند. ریشه ی این نادیده گرفتن ها و انکارها در محیط تربیتی دوران خردسالی ماست یعنی زمانی که ما به پدر و مادر و بزرگتر های خود اعتماد کردیم و هر چه آنها به ما گفتند را به عنوان واقعیت موجود پذیرفتیم. البته حق هم داشتیم چون عقل آن زمان ما آنقدر قدرت تشخیص نداشت. مثلا کودکی که مدام مورد آزار قرار می گیرد و از این آزار ها دچار ناراحتی و ترس می شود به مرور زمان یاد می گیرد که برای رهایی از این درد و رنجی که برایشان راه حلی ندارد آن حس آزار دهنده را نبیند و با این ندیدن آن را انکار کند. غافل از این که، به مرور زمان و در موقعیت های بعدی که تعدادشان هم کم نیست کم کم ارتباط با خودش را از دست می دهد و تبدیل می شود به رباطی که فقط با سرنخ های بیرونی عمل می کند. اگر کسی می خواهد پا در راه خودشناسی بگذارد قدم اول شناخت احساسات و قدرت ابراز آن هاست.

 

برای رهایی از بی حسی عاطفی چه کار کنیم؟

اولین و مهمترین اقدام پذیرش درد و رنج – نمود فیزیکی اش همان سردرد گذرایی که من از آن گریزان بودم- است. بپذیریم که آن درد و رنج وجود دارد که وجودش باعث مردن ما نمی شد.  دوم اینکه، احساس های مهم و واقعی مان را  بشناسیم و حس شان کنیم. در وجود تمام انسانها چهار حس اصلی شامل خشم، ترس، غم و شادی است وجود دارد. سایر احساس ها زیر شاخه های این چهار حس اصلی اند و چقدر خوب است که با تک تک این حس هایمان آشنا شده و از بودنشان استقبال کنیم.

راهکار های ساده و اولیه برای آشنایی با حس هایمان اینست که کمی آگاهانه به فعالیت ها و کارهایمان توجه کنیم. مثلا وقتی داریم غذا می خوریم به مزه غذا کاملا توجه کنیم. اگر خوشمزه است خوشمزگی آن را از طریق حس چشایی کاملا درک کنیم. به موسیقی فراتر از صرفا شنیدن آن گوش بدهیم؛ زیر و بم هایش را حس کنیم و اجازه بدهیم برای لحظه ای در فضای موسیقی که دوست داریم غرق بشویم و اگر موسیقی را دوست نداریم ابراز کنیم و خودمان را مجبور به ادامه مسیر ندانیم. این روش را برای تمام کارهای روزانه آگاهانه انجام بدهیم. مثلا وقتی که در حمام و زیر دوش هستیم ریزش آب روی بدن مان را احساس کنیم. از گرمی یا سردی آب آگاه باشیم و درک کنیم که با آب گرم بیشتر لذت می بریم یا آب سرد. تکرار این کارها بعد از مدتی به بدنتان حسی از بیدار می دهد که بسیار هم خوشایند است.

اگر مایل بودید در این باره مطالب بیشتری بیاموزید، کتاب هوش مثبت نوشته شیرزاد چمین که توسط خانم فرناز فرود ترجمه شده است را مطالعه کنید. امیدوارم که پیشرفت هایتان در این مسیر باعث تقویت انگیزه خودشناسی در شما بشود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.