آیا زندگی ات به قدر کافی موفقیت آمیز بوده است؟

ضرب المثلی هست که می گوید: مرگ شتری است که در همه خانه ها می خوابد. مفهوم کلی این ضرب المثل هم این است که خواهی نخواهی همه مرگ را تجربه خواهند کرد و یک روزی این دنیا را بواسطه مرگ ترک می کنند. اما من تصمیم گرفتم کمی زودتر از آمدن مرگ، بمیرم. در خیالم در بستر مرگ راحت و آسوده دراز کشیده بودم که دوستی فرهیخته به عیادتم آمد تا در آخرین لحظات بودنم در این دنیای فانی کنارم باشد. من هنوز قوه ادراک و منطقم کار می کرد و به عبارتی به هوش بودم. دوست عزیزم که همراه همیشگی روزهای یادگیری و آموختنم بود با تانی و تامل از من پرسید: ” به نظرخودت زندگی خوبی داشتی، زندگی ات به قدر کافی موفقیت آمیز بود؟” در واکنش به این سوال نمی دانستم چه باید بگویم. می دانستم در این شرایط برای او جوابی در حد بله و یا خیر کافی است. اگر می گفتم بله، آنگاه پیش بینی ام این بود که با سوال دیگری مواجه می شدم. این سوال که چگونه فکر می کنم موفقیت آمیز بوده است و احتمالا باید مصادیق موفقیت هایم را یکی پس از دیگری می شمردم. اگر هم می گفتم نه، دوستم و دنیا را با خاطره ای تلخ از ناکامی و شکست ترک می کردم و دل او برای همیشه از این ناکامی من به درد می آمد.

جواب بله درد کمتری داشت اما برای گفتنش لازم داشتم که حداقل چند مورد از دستاوردهایی که مرا به موفق بودنم مجاب می کرد را به یاد بیاورم. به ذهنم فشار آوردم. صاحب چند تا خانه هستم. علاوه بر آن خانه ها، ثروتی دارم که از مردم و غیر بی نیازم کرده است. سالهای زیادی کار کرده و نشان های افتخار جمع کرده ام. مقام داشتم و در بین مردم از این جنبه هم بزرگ دیده می شدم. اما از خودم پرسیدم آیا تمام اینها را با من دفن خواهند کرد. مراسم خاکسپاری پدرم را به یاد آوردم. با تنها پوشش سفیدش در عمق خاک داغ مرداد ماه فرو رفت. پس انگار تمام اینها که بدست آورده ام مال من نیست و فقط خورندگان انرژی حیات من بوده اند. ذهنم را جمع  وجور کردم تا بتوانم چیزهایی به درد بخورتر را بیاد بیاورم. کتابهایم. چه آنها که خوانده و چه نخوانده بودم. افکاری که با آنها تمام سفر زندگی را پیموده بودم. اینها هم مال من بودنشان را حاشا کردند و فهمیدم چه بسا آنهایی که خواندم و عمل نکردم و چه بسا آنهایی که عمل کردم و از قبل آن ها ندانسته تیری به تاریکی انداخته بودم. دوباره متمرکز شدم. به کارهای خیری که انجام داده ام به دستگیری هایی که با هدف انسانیت و این افکار داشته ام و … اما اینها هم مثل بخار بر سطح دریا پیدا و ناپیدا می شدند و من از مال من بودنشان مطمئن نبودم.

دوستم صبورانه منتظر جواب من بود. می دانست که من در حال اندیشیدن به سوالش هستم. زمان بین ما آرام گرفته و مثل رودی گذرا در جریان بود. نگاهم به چشم های زلال و روشنش افتاد. فهمیدم آنچه او می خواهد از من بشنود در باره خودم است. از خودم پرسیدم در تمام طول عمرم برای خودم چکارها کرده ام. دستاوردهایم برای جان و روحم چه بوده است تا امروز با افتخار و دلی آرام بگویم که حداقل این دو مورد را از آن خود دارم و با خودم آنها را خواهد برد.

در این لحظه به خودم آمده و خیال مرگ را به بستری برای بودن تبدیل کردم و فکر کردم از این به بعد چگونه زندگی کنم که در چنان شرایطی با پاسخ بله قلب اطرافیانم را شاد و امیدوار و روح و جان خودم را سبک و متصل کنم. مردن با دلی آرام در گرو چه کارهایی است؟ از امروز،می خواهم بر دوش اسب زندگی ام نه با بار گذشته ها که با نیروی حیات بخش آینده ای زیبا به پیش بروم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.