سفر زندگی با غول ها

این روزها مشغول خواندن داستان های کوتاهی به قلم آنتون چخوف هستم. خوبی داستان کوتاه این است که اگر وقت مناسب برای خوندنش اختصاص بدهی در یک نشست یک داستان می خوانی و انگار تمام جام را یکسره سر کشیده باشی می فهمی که چه خواندی و لذتش را می­بری. حالا اگر این داستان کوتاه از چخوف باشد لذت آن هزار چندان می شود. یک ماه قبل، یعنی اواخر سال 1400 من  کتابی از داستان های کوتاه چخوف با “نام زندگانی من و چند داستان دیگر” را از کتابخانه امانت گرفتم و خواندم. راستش این اولین باری بود که به عنوان خواننده داستان و رمان از کتاب های این نویسنده می خواندم. زیبایی قلم و عمق نوشته هایش ترغیبم کرد که خواندن نوشته های این نویسنده بزرگ را ادامه بدهم. در پی این تصمیم است که الان مشغول خواندن داستان های کوتاه او هستم.

وقتی از داستان های کوتاه چخوف می خوانی انگار که حس تبعیض و قضاوت گری در تو بیدار بشود، داستانهای کوتاه دیگران به چشمت عادی و بی رمق می آیند. آن وقت است که خواندن هر داستانش برایت از هر نظر سرمشق و مایه درس ­­­گرفتن می شود.

گفته می شود که از این نویسنده که عمر چندانی هم نداشته بیش از 700 اثر به جا مانده است. قبلا از کسی شنیده بودم یا در جایی خوانده بودم که به او لقب پدر داستان کوتاه را داده اند. اما، تا امروز که خواننده تعداد زیادی از داستان هایش شده ام معنی این لقب را درک نکرده بودم. شاید شما چخوف را بیشتر با نام داستان “بانو و سگ ملوسش” بشناسید. داستانی حیرت انگیز که چنان روان و عمق نوشته شده که باعث پر آوازه شدنش گردیده است. بانو و سگ ملوسش، داستانی از زندگی آدم هاست. فرق نمی کند در زمان زندگی چخوف اتفاق افتاده باشد یا امروز در زمانه ی ما. موضوع داستان آنقدر ملموس است که هر کسی آن را به راحتی درک میکند. در تمام داستانهایش بدون تمرکز بر نصیحت پردازی با بیان ساده جزئیات خواننده را به واقعیت زندگی که مهم نیست در کدام کشور باشی یا در کدام خانواده به تصویر می کشد. البته که این ویژگی برای تمام داستان های کوتاه چخوف صدق می کند.

چند روز پیش، وقتی وارد واگن قطار مترو شدم، به صحنه ی عجیبی برخوردم. در انتهای واگن، دختر بچه ی دوازده سیزده ساله­ای کف واگن نشسته بود. معلوم بود محصل است. شاید هم نبود. از لباسش نمی شد فهمید که محصل است یا نه اما، کوله پشتی که روی دوشش بود این موضوع را به من القا کرد که محصل است. چیزی که می خواهم بگویم به این موضوع که محصل بود یا نه ربطی ندارد. موضوع به تربیت و وضعیت نسل جوان مان مرتبط است.

دختر حالت عادی نداشت و با حرکات عجیب و غریبی تکان می خورد. کنجکاو حالش شدم. دیدم که هندزفری توی گوشش هست و مشغول گوش دادن به آهنگی با ریتم خیلی تند و با صدای خیلی بلند است. با خواننده همراه شده بود و به طرز نمایشی و عجیبی تکان می خورد و می خواند. من و خانم دیگری که در سمت دیگرش بود با تعجب نگاهش کردیم و خیلی زود از او نگاه مان را گرفتیم. لحظه ای که چشم در چشمش شدم، او را دختر بچه ای عقب افتاده دیدم. مثل منگول ها بود. اما برای دیدن واقعیتش به زمان نیاز بود. زیر چشمی نگاهش کردم. دختری با چشم های آبی آسمانی و به غایت روشن. لب هایی قلوه ای و قرمز و موهایی مشکی و کوتاه که تکان تکان های بدنش به آن ها فرم خاصی می داد. دقیق تر که شدم فهمیدم که این دختر چقدر شبیه یکی از شخصیت های داستان ” مجلس یادبود” چخوف است. متوجه شدم درد این دختر منگول بودن نیست بلکه ندیده شدن است. دختر با تمام وجود از خود بیگانه بود و به شدت سراغ تاییدی در بیرون خودش می گشت. چند ایستگاه بعد پیاده شد و رفت روی صندلی های داخل ایستگاه نشست. قطار هنوز راه نیفتاده بود و من نگاهش می کردم. آنجا هم با تکان دادن بدن و سرش و همخوانی با موسیقی که توی گوشش غوغای بی خودی از خود را پخش می کرد همراه شد.

شاید کنجکاو شده باشید که موضوع داستان “مجلس یادبود” چیست. در این داستان مردی در کلیسا نشسته و از کشیش می خواهد که مجلس یادبود دخترش را شروع کند. البته به دخترش نام “ماریای روسپی” را می دهد که باعث ناراحتی کشیش و اعضا کلیسا می شود و آنها به شدت او را موعظه و مواخذه  می کنند. در اثنای مراسم یاد بود مرد به یاد خاطرات کودکی دختر می افتد و در حالی که او را دختری سفید با چشمان آبی و موهای مشکی و زیبا توصیف کرده به یاد می آورد که در تمام دوران کودکی این دختر را مورد توجه خود قرار نداده و بواسطه شغلش که نوکری خانواده ای عیانی بوده، آن دختر در آغوش آن خانواده رها کرده و خواسته یا ناخواسته اجازه داده است با طرز فکر آن خانواده عیانی بزرگ شود. دختر این مرد که همان ماریاست  در نهایت هنر پیشه می شود. کاری که به لحاظ طرز فکر و فرهنگ مورد قبول پدر نیست و آن لقب از این نارضایتی می آید.

آن روز در واگن قطار مترو و با دیدن این دختر، تمام آن داستان جلوی چشمم زنده شد. از خودم پرسیدم که این دختر قربانی خواسته و بی توجهی چه کسی است؟

قسمتی از این داستان که به نظر من در مورد بسیاری از افراد این جامعه معنی دار است را در زیر نقل قول می کنم:

“کلمه ناپسند از دهنش پریده بود اما به صرافت نیفتاد. چیزی که محکم در ذهن کسی حک شده باشد با مواخذه پدر گریگوری و حتی میخ هم زدوده نمی شود.”

اما داستانی که دیشب می خواندم و مرا واداشت تا یادداشتی از سفرم با این غول داستان نویسی بنویسم با نام “در خانه” بود. ماجرای این داستان در باره گفتگوهای ذهنی یک مرد وکیل است که معلم سرخانه پسر هفت ساله اش به او گزارش می دهد که دو بار پسرش را در حال سیگار کشیدن دیده است و با توجه به سن کم بچه بهتر است که پدرش او را نصیحت کرده و راهنمایی کند. این داستان عجیب زیبا و روان بود. حتی اگر شما مشکل مرد داستان را نداشته باشی از گفتگوی ذهنی اش احساس خودی بودن می کنی و بارها خودت را در موقعیت او می گذاری.

کمی از داستان را تعریف می کنم تا بهانه ای پیدا کنم که چند جمله زیبا از این داستان را برایتان نقل کنم.  وقتی معلم سر خانه گزارشش را به مرد وکیل داد، به درخواست وکیل پسر نزد پدر می آید و گفتگوی آن دو برای موضوع سیگار کشیدن بچه به طرز جالبی شکل می گیرد. مرد وکیل موقعیت قرار گرفتنش در مقابل فرزند هفت ساله اش برای رسیدگی به کش رفتن سیگار از میزش و کلا موضوع سیگار کشیدنش را مدام با موقعیتش در دادگاه در مقابل یک متهم و دانشگاه در مقابل دانشجویانش مقایسه می کند و می بیند در این موقعیت چقدر مستاصل و ناتوان است. از هر راهی که وارد می شود،  می فهمد که کودک در این سن و سال اصلا فهم نصیحت و توصیه های او را ندارد. بعد از تلاش های زیاد  با خودش فکر می کند که اگر می توانست ناراحتی اش را بروز بدهد و کمی گریه کند شاید بچه متوجه حرف هایش می شد. اینجا جمله درخشانی دارد که من به عینه نقل می کنم:

” … به همین دلیله که هیچ چیز نمی تونه در آموزش و پرورش جای مادرو بگیره؛ چون اون این توانایی رو داره که همراه با بچه هاش احساس کنه، اشک بریزه و بخنده. با منطق و اخلاق چیزی حل نمی شه. خب چی باید بگم، چی ؟ ”

البته قبل از این ها با توصیفات زیبا خبر جای خالی مادر را در زندگی این بچه به ما می دهد. با این جمله من احساس کردم که نقش مادرهای در تربیت فرزندان همیشه مهم بوده ولی نه تنها در گذشته که همین امروز هم با وجود قوانین بسیار زیاد خیلی کم رنگ دیده می شود. شاید این چیزی که من می گویم، قضاوتی بی سر و ته باشد اما نمی دانم چرا برای جایی که در آن زندگی می کنم جایگاه مادر را اینقدر رفیع نمی بینم. لااقل برای بخش بزرگی از جامعه که در فقر و مشکلات اجتماعی گم شده اند.

مرد وکیل، دوباره وارد گفتگوی ذهنی خودش می شود و می بیند که در تمام طول عمرش به عنوان یک مرد، یک وکیل و یک استاد دانشگاه خوب فکر کرده و در بیشتر جاها هم بسیار منطقی عمل کرده و حالا  با تمام اینها نمی تواند مشکلش را حل کند.  از این گفتگوی درونی مجددا یک جمله ناب بوجود می آید که به عین نقلش می کنم:

” یه روزی بود که آدم ها ساده تر زندگی می کردن؛ کم تر فکر می کردن و بنابراین مسائل شون رو شجاعانه حل می کردن؛ اما حالا بیش از اندازه فکر می کنیم، منطق داره چشم وچار مارو کور می کنه.”

این جمله اش را مدتی است که دارم زندگی می کنم. به عنوان یک آدم خیلی منطقی با دنیای احساساتم غریبه شدم و می فهمم که وقتی بر اساس منطق دو دو تا چهار، دنبال همه چیز بگردی یک جایی به دیوار می خوری. فقط احساس می کنم لازم است توضیح بدهم که منظور از فکر کردن، بودن در فضای نفس و چهارچوب های دگم ذهنی است و اصلن با موضوع تفکر خلاقانه و تلاش برای نوآوری و خلق جدید مرتبط نیست. منظور از فکر کردن یعنی جایی دور از حقیقت بودن است.

در پایان داستان وکیل از طریق قصه گویی که ماجرای هر شب پدر و پسر است به پسر می فهماند که اگر سیگار بکشد سل می گیرد و می میرد. تصویر مرگ در ذهن بچه عامل هوشیاریش شده و قول می دهد که از این به بعد هرگز سیگار نکشد و مجددا جمله زیبا و عمیقی که در ذیل آورده ام  در گفتگوی ذهنی وکیل با خود، از دل این داستان بوجود می آید:

” پیش خود اندیشید: ” در این باره می­شه گفت که زیبایی و هنر با هم تاثیرشونو به جا گذاشته ن. این موضوع ممکنه واقعیت داشته باشه اما منو راضی نمی کنه. برای این که هر چی باشه این تاثیر واقعی نبوده. می خوام بدونم چرا اخلاق و حقیقت نباید به صورت خام ارائه بشن و همیشه باید با یه چیزی ترکیب شون کرد و مثل قرص روشونو یه لایه شیرین کشید؟ این کار درست نیست؛ تزویره، کلکه، حقه بازیه …”

این حرف منو وصل کرد به تمام موارد آموزشی و  پرورشی که از طریقی غیر از واقعیت امر برای تربیت ما و حتی ما برای فرزندان مان استفاده می کنیم. با به وجود آوردن ترس و ناراحت کردن فرزندان مان به بهانه تربیت شان آنها را از دنیای احساسات واقعی شان دور کرده و با بی حس کردن آن ها نسبت به حس های اصیل شان تلاش می کنیم به ظاهر ایمن و سلامت نگه شان بداریم. کاری که ضرر آن به مراتب بیش از منفعتش است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.