شناخت فردی از مسیر زبان بدن: چرا گاهی شانه بالا می اندازیم؟

“نمی خواهم با انجام حرکات موزون، چیزها را اثبات کنم… فقط حرکت می کنم.”    فرد آستر 

این جمله را امروز در کتابی خواندم و تصمیم گرفتم در باره اش فکر کنم. حتما شما هم در مورد جمله های کوتاه یا جملاتی که از متنی بلند به عنوان شاخص و حرفی نو انتخاب شده اند، با مشکل درک و فهم کاملشان مواجه شده اید. این جمله نمونه بارز این سردرگمی برای من است. هر کدام از ما ممکن است از خواندن این جمله به یک نتیجه گیری متفاوت برسیم. و حالا اگر دیدی آنچه که من نوشته ام با برداشتی که شما داشته اید فرق دارد، نگران نشوید؛ این خاصیت این عبارات است.

خود من از این سالاد کلمات واقعا چیز خاصی دستگیرم نشد مگر اینکه اتکا کنم به توضیحات نویسنده عزیز آن کتاب که با توجه به برداشتش یا با توجه به اطلاعات کامل ترش از این جمله توانسته است تفسیر و تعبیری بکند. من اینجا به خودم این اجاره را می دهم که اولین چیزی که به ذهنم رسید را مطرح کنم.

اولین چیزی که به ذهنم رسید تصویری از بالا انداختن شانه بود. بعد از خودم پرسیدم که ما چه وقتی شانه های مان را بالا می اندازیم و قصد مان از این کار چیست؟ باور کنید همین سوال برای من جرقه ای شد تا بفهمم که تا کنون چقدر نسبت به ارتباط حرکات بدنی یا همان زبان بدن و عواطف یا احساس های درونی خودم بی توجه و کم عمق بوده ام. بالا انداختن شانه ها آنقدر برای ما بدیهی و عادی و روزمره است که هرگز به خود فرصتی برای اندیشیدن به آن نمی دهیم.  اما با کمال تعجب بعد از طرح این سوال متوجه شدم که ما دقیقا زمانی که می خواهیم بی تفاوتی، بی اعتنایی و بی مسئولیتی خود را نسبت به موضوعی اعلام کنیم شانه ها را ناخودآگاه بالا می اندازیم. واژه مسئولیت اینجا یک واژه کلیدی می شود. من، یاد بار مسئولیت و جایگاه حمل آن در انسان ها حتی اگر شده در قالب کنایه و استعاره می افتم یعنی، شانه ها.

پس منوجه می شوم که این جمله کوتاه در دنیایی از موضوعات روان و درون ارتباطش با جسم متولد شده است. اما، اعتراف می کنم که هنوز هم بیش از این چیزی درباره اش نمی فهمم. اما در حد همین درک و شناختی که بوجود آمد، تصمیم می گیرم که از این به بعد بین آنچه در درونم می گذرد و آنچه بر صفحه روان و روحم به عنوان احساس و عاطفه جاری می شود ارتباط برقرار کرده و با صرف مدت زمانی کوتاه حتی در حد ده ثانیه به این دو حرکت درون و بیرون وجودم، امکان اتصال بدهم. می دانم که با این کار می توانم بین بدنم و ذاتم ارتباط برقرار کنم. کاری که هدیه ی آن شناخت  و دوست داشتن بیشتر خود است.

برداشت شما از این جمله چه بود؟ آیا تجربه ای دارید که با اشتراک گذاشتن آن ما را بهره مند کنید؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.