آرامش در پیاده رویی

صبح زود بیدار شدم. بعد از انجام کارهای روتینی که هر روز صبح انجام می دهم به فکرپیاده روی افتادم. لباس می پوشم و از خانه بیرون می زنم. البته با ماسک و رعایت پروتکل. خیلی مسخره است این کلاه شرعی پروتکل. ولی چه چاره باید بر آن تاکید کرد. همیشه وقتی از خانه پا به پیاده روی جلوی در خانه می گذارم بر سر این دو راهی می مانم که راست یا چپ، کدام راه را  بروم؟ همیشه هم غیر منتظره رفتار می کنم و بالا می روم. یعنی رو به سمت خیابان بالایی. چرایش را هم نمی دانم. این انتخاب به قدری سریع اتفاق می افتد که من ریشه اش را نمی بینم.

قدم هایم را تند برداشته و تلاش می کنم که ذهنم را وادار به تمرکز بر فکر و موقعیت خاصی نکنم. رها و آزاد خیابان بالایی را تا انتها می روم. دوباره، حق انتخاب دارم. طبق معمول به سمت راست می روم ولی کمی جلوتر برخلاف همیشه که مستقیم می رفتم به سمت چپ پیچیده و به یاد روزهایی که به کانون یوگا می رفتم از آن مسیر می روم تا ساختمانش را ببینم. اما الان مطمئن نیستم که حتی برگی از درخت پیچک روی دیوارش را هم دیده باشم. پس کجا بودم؟ شاید باز هم در فکر انتخاب مسیر. بله، این بار به سمت راست می روم و قصد دارم تا انتهای این خیابان را بروم. تندتر قدم بر می دارم. سبک بالم چون چیزی در دستان نیست و این وضعیت خیلی کمکم می کند. وقتی به انتهای خیابان رسیدم بی اختیار بر سر دو راهی انتخاب می افتم. بازهم چرایش را نمی دانم. به جای اینکه مثل همیشه به سمت راست بپیچم ته ذهنم تصمیم گرفتم به سمت چپ بروم. اما این بار هم به طور غیر منتظره ای عرض خیابان را عبور کرده و از پل سیمانی کوچکی گذاشتم و به بهانه تماشای گل های گل فروشی آن طرف خیابان که مسیر طولانی از مسیر مسیلی که از آن جا می گذشت را به خودش اختصاص داده است، مسیر مستقیم را انتخاب کردم. کنار گل فروشی قدم هایم را آهسته کردم تا گل ها را نگاه کنم. شمعدانی ها مثل همیشه چشمم را گرفتند. اما برای اینکه باری برای خودم فراهم نکنم سریع سر برگرداندم و ادامه مسیر. صدای آبی که از مسیل می گذشت مقداری از توجه را به سوی خودش می کشاند.

گل فروش از هر گل و درخت و درختچه ای قلمه زده بود و توی حلب های جای روغن و …گذاشته بود. از این قلمه زده بود به اون و از اون قلمه زده بود به این. فکر کردم آیا توی این کار گیج نشده؟ آیا یادش مونده چی رو به چی قلم زده. آخه خیلی بودند حلب ها. نخواستم که آنها را بشمارم. حتی اگر می خواستم هم شدنی نبود. فاصله بین مسیل و گل های گلفروشی مثل راه باریک خانه باغ های قدیم پر بود از گل و بچه درخت. اینقدر قشنگ بود که ناخودآگاه موبایلم را از توی کیف کوچکی که به گردن آویخته بودم، درآوردم و دو تا عکس سلفی گرفتم. دو تا چون می خواستم مطمئن شوم که یکی شان حتما خوب می شود. دلیلش هم اینست که من از عکس گرفتن توی خیابان و آن هم از مدل سلفیش خجالت می کشم. فکر می کنم کسی دارد من را می پاید و حتما با خودش می گوید: خودشیفته! اما من شیفته مسیر و گلها بودم و می خواستم خودم را توی آن زیبایی ها جا کنم تا بعدها که این عکس را می بینم این روز قشنگ را به یاد بیاورم. قدم هایم را تند تر کردم و مسیر را تا انتهای مسیل به سمت خیابان اصلی ادامه دادم. الان دیگر صدای آب آنقدرخوب شنیده می شود که یک آن فکر کردم در کنار آبشار نیاگارا هستم. البته که هیچ وقت آنجا نرفته ام ولی دخترها این آبشار را خیلی خوب می شناسند و اصطلاح مصطلحی است بین خودشان. کمی با این صدا حال کردم. برگشتم به سطح آب نگاه کردم تا مطمئن شوم که آب با این صدایی که از خودش در می آورد از فاصله خیلی بالایی نمی ریزد. نه، به اندازه یک شیب. شیبی به اندازه ی کمتر از دو تا پله. ولی چه جوش و خروشی می کرد! نمی دانم به چه فکر کردم. شاید به این که لازم نیست همه چیز کامل باشد تا تو بدرخشی یا صدا کنی ولی این فکر را جدی نگرفتم.

وارد خیابان اصلی شدم و از کنار کتاب فروشی یی که همیشه از او کتاب می خرم، رد شدم. اگر باز بود حتما داخل می شدم حتی، اگر بقدر نگاه کردنی باشد، ولی باز نبود. به راهم ادامه دادم و مثل همیشه به سمت همان خیابانی پیچیدم که وقت های پیاده روی به سمت خانه می روم. سبک بال بودم و چیزی در دست نداشتم. برای همین دست هایم را رها کرده بودم. می گذاشتم مثل بچه ها بازی کنند. گاهی آنها را زیر آستین مانتویم که خیلی گشاد هم هستند، می کردم. دست هایم را زیر مانتو در پشت کمرم می پیچاندم و با آنها قایم موشک بازی می کردم. گاهی هم دست هایم را غافلگیر کرده و یک دفعه از آستین های گشاد بیرونشان می انداختم. صدای خنده هایشان را می شنیدم. همین لحظه بود که از کنار خیابان فرعی رد شدم که اسمش را خیابان شادی گذاشته بودند. کاملا حسش کردم. بعد نمی دانم چرا یک دفعه به این فکر کردم که آیا تا به حال به خیابانی به نام غم برخورده ام. حافظه ام یاری نمی کرد اما، تا جایی که به خاطر می آوردم جواب “خیر” بود. نزدیکترین خیابان به این خیابان اسمش بهار بود. چه جالب و چه تقارنی! در فصل بهار در کنار خیابان بهار. با این افکار خوشایند قدم می زدم و هر بار تند تر و کودکانه تر. راهم مستقیم بود. اما همین که نزدیک خیابان بنفشه رسیدم تصمیمم عوض شد. به این فکر کردم که هیچ وقت از این خیابان نگذشته ام. پس انتخاب کردم که از این خیابان بروم و دور بزنم تا هم راهم دورتر بشود و هم تعداد قدمهایی که برمی دارم بیشتر شود. انتظار طبیعی ام این بود که این خیابان پر باشد از بنفشه. فکر می کردم اهالی خوش ذوقش هر کدام در باغچه های دم در خانه یشان تعدادی بنفشه کاشته باشند و اینجا در این بهار قشنگ پر باشد از بنفشه. هر چه جلوتر می رفتم کمتر خبر از بنفشه بود. خیابان پر از درخت و درختچه بود. بعضی خانه ها باغچه های کوچک و قشنگی جلویشان بود. به رسم دکوری که البته درخت یا درختچه ای را در خود مهمان کرده بودند. اما خبری از بنفشه نبود. خیابان درازی بود. هنوز به انتهایش نرسیده بودم که از ته مانده ی دانش اقتصادم این نکته به خاطرم رسید. عمر بنفشه چند روز بیشتر نیست. تازه گربه ها و مردم ممکن است لگدشان کنند یا خدایی نکرده بی فرهنگی کرده و ببرندشان. اما درختچه تا مدتها سبز می ماند. بر اساس اصل هزینه – فایده نمی ارزد بنفشه کاشت. گران تمام می شود یعنی هزینه اش بیشتر از فایده می شود. پس، تصمیم اهالی خیابان بنفشه کاملا اقتصادی و منطقی بوده و… به انتهای خیابان که رسیدم ادامه ی مسیر و راهم معلوم بود. چون مقصد نهایی -که خانه باشد- از قبل تعیین شده بود. پس به راست و پایین پیچیدم. خیابان را مستقیم پایین رفتم. می توانستم ادامه بدهم و چند خیابان پایین تر به راست بپیچم اما نام چند تا خیابان روبرو و کنار هم باعث شد که به سرعت در مسابقه جمله سازی خودخواسته ای شرکت کنم و انتخاب کنم که همین جا بپیچم آن هم به سمت راست. واژه ها این ها بودند: دست چپ، خیابان سهیل؛ دست راست خیابان رستگار و خیابان مستقیمی که از آن پایین می رفتم اربابی. این جمله را ساختم. به امید آنکه آقا سهیل اربابی رستگار شود. همین ها باعث شدند که به سمت رستگار یعنی خیابان دست راست بپیچم.. آفتاب پشت سر مرا تعقیب می کرد. سایه ام روی زمین جلوتر از من راه می رفت. به نظرم رسید چاق هستم. از این فکر آزرده شدم و وقتی به خودم آمدم دیدم دارم بلند بلند فکر می کنم و لب هایم از کلمات غرو لند به اضافه وزن تکان می خوردند. خیلی زود هوشیار شدم و به خودم گفتم: پذیرش. پذیرش تنها راه حل است. آنقدر ها هم چاق نیستی حتما، کسی دارد بهانه در می آورد. بعد با حسی از “رضایت از خود” به راهم ادامه دادم. کافی بود که خیابان رستگار را تا انتها بروم بعد از خیابان اصلی نزدیک خانه خودمان سر در می آوردم. همین که به این خیابان رسیدم چشمم به ماشین های حمل مواد غذایی ای افتاد که برای فروشگاه بارآورده بودند. ماشین حمل و نقلی که اسمش را نمی دانم فقط از زبان این و آن شنیده ام از اسباب بازی های چینی در جاده های ایران هستند، سر خیابان ایستاده بود. بالای شیشه ی جلو و نزدیک سقفش تابلو  ” Vata” بود. فهمیدم آب معدنی برای فروشگاه آورده است. این ماشین و دو سه تا ماشین دیگر با تبلیغاتی درشت با نام های” پاندا”، “پگاه” و “پاک” که توی خیابان اصلی پارک کرده بودند، به یادم انداختند که قبل از رفتن به خانه باید نان تست هم بخرم. داخل فروشگاه شدم و ماجرای پیاده روی ام را به ماجرای خرید از فروشگاه تغییر وضعیت دادم. سپس، با دستانی پر از خرید های خوشمزه به خانه رسیدم.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.