و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد

کم نیستند روزهایی که با یا بی دلیل اندوهی را در دلم حس کرده ام. امروز هم، وقتی به درونم رجوع می کردم دیدم رگی از اندوه و شاید ترس تمام وجودم را به تسخیر خودش درآورده است. دست به هر کاری که میزدم بیهوده بود و حس می کردم که تمام آنها را  دارم از سر وظیفه انجام می دهم و خلاص. برای پر کردن این لحظات طاقت فرسا کتاب ها را یکی پس از دیگری کنار می کذارم و برای معنی بخشیدن به این لحظات به طور تصادفی کتاب سهراب سپهری را باز می کنم و شعر مسافر را می خوانم. نمی دانم کی حالم خوب شد. حس می کنم وقتی با او همسفر این راه پر نور بودم معجزه ای از راه رسید و باز هم بیدار شدم.

عبور باید کرد

و هم نورد افق های دور باید شد

و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد

عبور باید کرد

و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد.

وقتی همراه سهراب شعر را می خواندم در فکر این نبودم که از چه می گوید. انگار می دانستم او داستان زندگی را دوباره برایم بازخوانی می کند. قدم به قدم از تاریکی تا روشنایی رسیدن با او همراه شدم. باز هم به من یادآوری کرد که این جهان آفریده یک هوشمند بزرگ است که نه ابتدا و نه انتها دارد. در حرکت است و این جریان مثل جریان یک رود همیشه جاری است و زنده و شاد کسی است که در این جریان، هشیار و آگاه می بیند و می آموزد.

عبور باید کرد.

صدای باد می آید، عبور باید کرد.

و من مسافرم، ای باد های همواره!

مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید.

مرا به کودکی شور آب ها برسانید.

و کفش های مرا تا تکامل تن انگور

پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.

دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر

در آسمان سپید غریزه اوج دهید.

و اتفاق وجود مرا کنار درخت

بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک.

و در تنفس تنهایی

دریچه های شعور مرا بهم بزنید

روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.

حضور “هیچ” ملایم را به من نشان دهید.

تمام این جملات برای من مراقبه ای از بودن در حال بود. و رسیدن به آن “هیچ” ملایمی که همه این عالم از آن اوست. قبل از نوشتن متن حس می کردم که دلم گرفته و غمی بر وجودم سایه انداخته است و البته آن بخش هایی که از شعر که روی این واژه ها تمرکز داشت به مذاقم خوش می آمد:

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است.

تمام راه به یک چیز فکر می کردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.

خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.

چه دره های عجیبی!

و اسب یادت هست،

سپید بود

و مثل واژه پاکی، سکوت سبز چمن زار را چرا می کرد.

اما الان که نوشته ام می بینم که من انسانم و در این سفر زندگی مسافری هستم که گاه خوشحال و گاه غمگینم و این احساس ها را وقتی چراغ راه خودم قرار می دهم و به موقع از آنها بهره می برم راه سفر برایم روشن می شود و کسی مثل سهراب می سراید و من با اشعار ناب و پر معنی اش دوباره مسیرم در راه زندگی را به عنوان مسافری هشیار از سر می گیرم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.