برای نوشتن این بخش، سری به سایت های دیگر زدم تا ببینم دیگران چه کرده و درباره خودشان چه گفته­ اند. اکثر ما این کار را می کنیم. بخش درباره من چند سایت را دیدم اما، چنگی به دلم نزد. چنگی به دلم نزد چون، من شبیه آنها نبودم. من زندگی ام را تا به اینجا که رسیده ام جور دیگری گذرانده ام. پس باید مثل خودم بنویسم.

به نظر من هر کسی داستان خودش را دارد و اینکه من کیستم خیلی خیلی به این داستان بستگی دارد. همه ما ناخودآگاه و گاهی هم خودآگاه خود را در مسیر داستانی قرار می دهیم که ته ته آن می شود همین آدمی که می خواهیم معرفی اش کنیم. برای من هم معرفی خود سخت ترین کار ممکن است. برای همین است که یکسال انجام این کار را پشت گوش انداخته ام. اما الان می خواهم انجامش بدهم.

صدیقه بختیاری هستم

کاندیدای دکتری در رشته اقتصاد (گرایش توسعه)

بیست و هفت سال سابقه کارمندی دارم

اما برای اینکه بدانید متولد چه سالی هستم باید داستانی را بخوانید شاید خودتان متوجه بشوید. پس لطفا داستان زیر را بخوانید.

مادرم همیشه با حسی از غرور و شادی می گفت: یادم نیست چه سالی بود که دنیا آمدی – بیچاره تقصیر نداشت تاریخ تولد هشت و نه بچه را با آن همه مشغله دانستن کار سختی است، الان درکش می کنم که پر مشغله هستم- می گفت: فقط یادمه وقتی تو دنیا آمدی یخچال خریدیم. تقریبا در همان سال ها بوده که ایران وارد یک فاز رونق اقتصادی می شود و زندگی مردم هم به سمت رفاه و بهبود شرایط زندگی سوق داده می شود. در آن زمان، بعد از کارهای عمرانی و توسعه ای مثل آب و برق دار کردن خانوار نمی شود گفت توسط دولت چون دولت نبوده و باید بنویسم توسط شاه؛ شاه از طریق واردات کالاهای خارجی و لوازم خانگی به تکمیل این رفاه همت می گمارد. خانواده من هم از این ماجرا استثنا نبودند و یک یخچال فیلکو (PHILCO) آمریکایی می خرند. من و آن یخچال برای خانواده ام نشانه هایی از رفاه بودیم. الان که دارم می نویسم فکر می کنم نکند برای همین است که من اینقدر به موضوعات توسعه ای علاقمند هستم؟! واقعا که بزرگترین دغدغه من توسعه کشور بود. اما نمی دانستم که سرنوشت مسیرم را به سمت توسعه فردی تغییر می دهد.

پدر و مادرم به حدس و گمان خودشان و بر اساس الگویی که از جنسیت بچه های قبل از من بدست آورده بودند فکر می کردند بچه ای که متولد خواهد شد؛ یعنی من، پسر است. کم کاری نکردن و حتی قبل از تولد برایش اسم هم تعیین کردند. خب، گناهی نداشتند آن موقع که سونوگرافی و این تجهیزات نبود تا مانع اشتباهشان بشود. اما این اشتباه لپی آنها به همین جا ختم نشد. آنها به دختر به دنیا آمده شان نگاهی مردانه داشتند و این نگاه وظیفه مرا سنگین و مسیر زندگی ام را عوض کرد. بگذریم از این حرف ها. امیدوارم سن و سال من دست تان آمده باشد.

آدمی سخت کوش و با اراده هستم. البته فقط اراده نیست که در من خودنمایی می کند؛ پشتکار بالای من هم، همه جا نمایان است. از همان دوران کودکی و بویژه نوجوانی به کتاب خواندن علاقه داشتم. درس خواندن و تحصیل هم برایم خیلی با اهمیت بود. در دوران تحصیل دانش آموز چندان موفقی نبودم اما این وضعیت دلیلی برای ادامه ندادن به تحصیل نبود. دانشگاه راخیلی دوست داشتم. بزرگترین آرزوهایم در این مکان رقم خورده است. اما الان و در این شرایط مطمئن نیستم که دانشگاه آن جایی بود که برای به ظهور رساندن استعداد ها و خواسته هایم باید می رفتم.

عاشق یادگیری و رشد هستم. از یادگرفتن هیچ کاری طفره نرفته ام. در حوزه ی هنر خطاطی و نقاشی کرده ام. به موسیقی و آواز علاقه بسیار دارم و چه بسا اگر شرایط و فرهنگ خانوادگی ام اجازه می داد در این عرصه ها هم تجربه ای می داشتم. عاشق زبان انگلیسی بودم و سالهای زیادی را برای یادگیری آن وقت گذاشته و لذت برده ام.

جوان تر که بودم خیلی ها به من می گفتند که تو ایده آل گرا هستی. آن موقع این حرف را مثل فحش می شنیدم. اما در این دو سال انزوا و به درون رفتن متوجه درستی حرفشان شده و حتی کمال گرایی منفی را هم خودم به آن افزوده ام. این دو خصیصه با هم مرا به یک آدم سرسخت و منطقی تبدیل کرده بود که باعث شدند روزها و شب های عمرم را برای رسیدن به جایی و تمرکز بر دستاوردطلبی بگذرانم. در آن سالها به قول هاروکی موراکامی در کتاب ” از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم” مثل اسب بارکش از خودم کار می کشیدم. هر جا هم که کم می آوردم از شلاق سرزنش و ریاضت استفاده کرده و خودم را به جلو می بردم. از جمله دیگری از همین کتاب خیلی خوشم آمد و چقدر در این زمینه هم با نویسنده هم ذات پنداری کردم. آن جمله این است: ” من انسان نیستم، من ماشینم. احساس معنایی ندارد. فقط باید رو به جلو حرکت کرد.” موراکامی این جمله را به عنوان مانترا به مدت یک روز و به منظور ترغیب و تشویق خودش برای پایان دادن به طولانی ترین مسابقه دو استقامتی که شرکت کرده بود استفاده کرده است. اما فهمیدم که من سالهای سال بود که ناآگاهانه هر روز این مانترا را خوانده و پیش رفته ام.

به معنی واقعی کلمه من از خودم کار می کشیدم و به قول خودم روی سر ثانیه ها برنامه ریزی کرده و یکی پس از دیگری قله ها را فتح می کردم. اما از فتح این قله ها شاد و خشنود نبودم و به محض رسیدن به هدفی، هدف دیگر را انتخاب و اجرا می کردم. سختکوشی و نظمم به همه القا کرده بود که در من ژن ژاپنی ها وجود دارد. خودم هم باور کرده بودم که ژاپنی هستم؛ البته از منظر سخت کوشی و انضباط و این طور مسائل. شاید برای همین است که واژه های موراکامی در باره خودش به جان من هم نشست. واقعا روی احساس هایم خط کشیده بودم. در انجام کارهای اداری ام بسیار سرسخت و بی گذشت بودم. از زبان چند تا از مدیرانم شنیدم که می گفتند این کارمند برای اداره بیشتر از ده تا مرد ارزشمند است. منظورشان از مرد قطعا موضوع “جنسیت” نبود؛ همت و اراده ی کاریم را اینطور ضرب المثل کرده بودند. آن موقع ها نمی فهمیدم که این وضعیت چقدر برای من خوب یا بد است. اصلن آدم رقابت جویی نبودم و الان هم نیستم. من فقط کار کردن را دوست داشتم. کار کردن در چهارچوب باورها و اصول ارزشی که تقریبا خیلی مغایر با محیط کارم بود. بگذریم از این حرف ها که اصلن قصد تعریف از خود را ندارم. می خواهم بگویم که در این گیر و دار و غرق شدن در کار و اهداف دیگرم، دقیقا زمانی که چند ماه بیشتر نمانده بود که با گرفتن مدرک دکتری خیال خودم را بابت حوزه تحصیلات راحت کنم، بلایی ناگفتنی و باور نکردنی از آسمان بر سرم ریخت. در دنیای ناباوری و با شرایط جسمی و روحی که تمام احساسات را در آن سرکوب و پنهان کرده بودم به ماجرایی برخوردم که زندگی ام را از این رو به آن رو کرد. ماجرای این بلا، مفصل است و جای گفتنش اینجا نیست اما، همین جا بود که بعد از هفته ها اشک ریختن و فریاد هایی از سر ناباوری کشیدن مدام ازخودم می پرسیدم: من کیستم؟ من تا الان چه کسی بوده ام؟

پایان نامه و کارهای دیگرم را برای پیدا کردن پاسخ به این سوالات کنار گذاشتم و تا به خودم آمدم دیدم که به طرق مختلف وارد شناخت دنیای درون شده ام. روزها گذشتن و من مشغول این بررسی ها بودم. تا اینکه روزی صدایی در گوش من گفت: بنویس! با شنیدن این صدا ترسیدم. گریه کردم و اشک ریختم. آخر چرا باید بنویسم. من که نوشتن بلد نیستم. در باره چه چیزی بنویسم. اشک ریختن هایم افاقه ای نکرد. حکم آمده بود و من باید می نوشتم. درباره چه چیزش مهم نبود. البته موضوع انس من با قلم و کاغذ از دوران نوجوانی وجود داشت ولی، در حد یادداشت های روزانه و نوشتن هایی که کارم را راه بیندازد. به دنیای ادبیات و داستان و … به قول بچه های دبیرستان (رشته ریاضی فیزیک) و دانشگاه به چشم دنیای گل و بلبلی نگاه می کردم. حالا وحی از آسمان روی سرم ریخته بود که “بنویس”! در آن شرایط روحی انگار تسلیم بودم. بی هدف و بدون چشم اندازی مشخص برای شرکت در کلاس نویسندگی، دراینترنت به جستجو پرداختم. اولین چیزی که دیدم کلاس های نویسندگی شاهین کلانتری در “مدرسه نویسندگی” بود. همان لحظه ثبت نام کردم و ورودم به دنیای نوشتن به سبک جدیدی از همین جا آغاز شد.

اولین دوره ای که شرکت کردم اول بهمن سال 1399 شروع شد. به پیشنهاد استاد که بارها به داشتن سایت برای پیشبرد اهداف نوشتن تاکید می کرد این سایت یا بهتر بگویم این خانه ی زیبا را ساختم. اینجا هم کمال گرایانه برخورد کردم برای همین تا مدت ها صبر کردم تا بتوانم با تمام توانم واردش بشوم. اما انگار صبر کردن هایم نتیجه معکوس می داد و قرار نبود که توان من به حد کمالم برسد. خدا خیرشان بدهد؛ استاد کلانتری را می گویم، در دوره های مختلف و لایوهای متعددش بر این موضوع تاکید کرد و آنقدر گفت و گفت تا من خجالت زده شدم. نه از روی استاد که او مرا نمی شناسد و نمی بیند. از روی خانه ای که ساخته و در بی کسی و تنهایی رهایش کرده بودم.

حالا آمده ام اینجا تا بنویسم.

برای سال 1401 برنامه دیگری برای نوشتن دارم. می دانم که می خواهم کتابی غیر داستانی در مورد شغل و مسائل آن بنویسم. برای این که بتوانم در این مسیر گام بردارم و به خواسته ام برسم و کتابی مفید از خود به یادگار بگذارم، هر روز خواهم نوشت. تلاش می کنم که به زودی مانیفست خودم درباره نوشتن به طور کلی و در سایت به طور اخص و به طور ویژه نوشتن کتابم را در همین بخش سایت منتشر کنم.

من معتقد هستم که زندگی نعمتی غیر قابل وصف است که بی بها به ما ارزانی شده است. معتقد هستم که اگر شجاعت زندگی کردن را نداشته باشیم، هرگز لذتی از این نعمت بی بدیل نمی بریم. من تلاش می کنم که هر روز سپاسگزار باشم و با تمام وجود جرعه جرعه های این جام بخشیده شده را بنوشم. شعار من شجاعت در مقابل راحتی و آسایش طلبی است. شاید تمام آنچه باید انجام بدهم از مسیر نوشتن نباشد و این وظیفه تا زمانی مشخص بر عهده ام قرار داده شده باشد. اما، تا هر وقت که به کار و وظیفه ای دیگر فراخوانده شوم این کار را با تمام وجود انجام خواهم داد.

به عنوان آخرین کلام بگویم که ازدواج کرده ام و مادر دو تا پسر فوق العاده، خوب و مهربان هستم.